مریضی
سلام عزیز مامان ... سلام نفسم ... نمی خواستم این پست و برات بزارم ولی چون دلم گرفته بود تصمیم گرفتم دوباره برات این مطلبو بنویسم .. قرار بود امروز عصر بریم یزد آخه فردا عروسی دختر عمه من بود . دیروز هم همه کارآمو کردم و شب که از خونه مامانی اینا اومدیم ، بردمت حمام . شب ساعت 4 بود که دیدم داری تو تب می سوزی اینقدری که سینک ظرفشویی آب کردم و یخ هم انداختم توش و نشوندمت کنار سینک و پاهاتو کردم تو آب ... الی بمیرم برات که حتی تو مریضیت هم خوش اخلاقی ... خلاصه تا ساعت 7 بیدار بودیم و بعد خابیدی.. دوباره ساعت 10 دیدم بدنت داغ شده دوباره استامینوفن بهت دادم ... از خواب هم که ...
نویسنده :
مامان مژگان
22:27




